متفرقه
مردی از پنجره به بیرون نگاه میکرد، در همین هنگام همسرش نزدیک شد و با خشونت گفت: میخوام بفهمم چرا هر موقع من شروع به آواز خواندن میکنم تو جلو پنجره میروی؟!
مرد آهسته جواب داد: من این کار را برای حفظ آبروی خودمان انجام میدهم!
زن گفت: یعنی چی؟
مرد جواب داد: یعنی اگر از پنجره سرم را بیرون نکنم، همسایهها فکر میکنند من دارم تو را کتک میزنم و تو فریاد میکشی!!
زن: مردم میگویند که من هر روز جوان تر میشوم.
مرد: بله چند سال پیش تو سی سالت بود اما حالا فقط 25 سال داری.
شوهری روز جشن تولد زنش از او پرسید که چند شمع باید برای گذاشتن روی کیک بخرد، زن اخمهایش را در هم کشید و گفت: این دیگر پرسیدن ندارد، به تعداد سالهای عمرم.
شوهر در حالی که لبخندی بر لب داشت جواب داد: ولی نمیترسی که حرارت آن مهمانان را ناراحت کند؟!
پسر و دختری پس از آن که باهم نامزد شدند، پسر به دختر گفت: تا وقتی که عروسی نکرده ایم در این باره به هیچ کس چیزی نگو.
دختر گفت: فقط به سهیلا خواهم گفت، چون اون همیشه میگفت هیچ مرد خنگی با تو ازدواج نمیکند!
* بعضی وقتا تو خوابگاه یا خونه که خوابم نمیبره خودمو میزنم به خواب
با همین وضع یه بار یه دزدی دیدم و چندبار هم صحبتهای خصوصی دیگرون رو استماع کردم
* چندتا طرح برای شرکت در مسابقه بزرگ طراحی لوگو سایت کلوب به مناسبت میلاد امام زمان(عج) فرستادم که چون تسلط کافی روی فتوشاپ نداشتم زیاد خوب از آب در نیومد
اینم نمونههاش: (روی عکسهای کلیک کنید تا بزرگتر ببینید)
دیگه حس و حال کمتری برای دستکاری و ویرایش عکسها تو فتوشاپ دارم (اون دو تا عکس پایین هم شانسی باحال از آب در اومد!)
در حال حاضر هم روی وبسایتم بصورت لوکال در کامپیوترم کار میکنم و فعلا میخوام به معلوماتم در این زمینه اضافه میکنم
* یه اشتباه بزرگ در سایت بزرگ تبیان
* این عکسهای بچه برادرمه: (روی عکسهای کلیک کنید تا بزرگتر ببینید)
اسمش هم محمدرسوله
میدونم خیلی شیرین، باحال و بانمکه!
تو موبایل قشنگ بود (فقط زیاد از این جا دور نشه، نبینم بلوتوث شدهها!)
* تابستون از یکی گوشی w550 ش رو برای خودم خواستم که بهم هدیه بده، نداد از بالای ساختمون یکی از بیمارستانهای مشهد افتاد و زوارش در رفت!
* این یه عکس از عکس هایی که از نمایشگاه قرآن امسال گرفتم، حیفم اومد این عکسو نذارم
* اینم ماجرای کنکور دادن امثالی مثه من که کم هم نیستن!

